اسم رمان : گلاویژ
نویسنده این کتاب : شبنم کرمی
ژانر این اثر : عاشقانه، معمایی، هیجانی
تعداد صفحات این فایل : 1847
محسن برادر گلاویژ برای انتقام برای شکنجه عکس های برهنه اش رو برای نامزد گلاویژ فرستاد.. عکس هایی رو نشون عماد داد که هیچ وقت واقعیت نداشت…
قسمتی از رمان عاشقانه گلاویژ :
با بغض به کفشهای پاشنه دارم نگاه کردم و با ترس به اتوبان پر از ماشین که هر کدوم از کنارم رد میشدن بوق بلند و کش داری میزدن.
میدونستم اون لندهور بیخودی مهربون نمیشه… میدونستم کارمو بدون تلافی نمیذاره..
اما هیچوقت فکرشم نمیکردم اینجوری توی اتوبان به این شلوغی و این ساعت از شب تلافی کنه!!!
وای حالا چطوری به بهار خبر بدم! الهی جون مرگ بشي عماد.. الهی تو همین جاده جنازه ات کف آسفالت ها بمونه.. الهی آتیش خدا روی سرت هوار بشه،
نمیدونم چقدر پیاده روی کرده بودم که دیگه پاهام قدرت حرکت نداشتن.
کفش هامو در آوردم و به گارد ریل ها تکیه دادم از شدت خستگی خوابم گرفته بود..
اشک تا گوشه ی چشمم میومد و با حرصم پسش میزدم دیگه حتی یک ثانیه ام توی اون شرکت خراب شده نمیمونم.
خدایا فقط کمکم کن امشبو سالم برسم خونه، ساعت 11 و نیم شب بود که به خیابون اصلی رسیدم و تاکسی دربست گرفتم تا جلوی خونه .
میدونستم الان بهار دنیا رو سر سوزن کرده و دلواپسم شده.
به راننده گفتم صبر کنه که از خونه پول تاکسی رو تسویه کنم..
برعکس تصورم بهار بادیدنم توی اون وضعیت گفت:این چه وضعیه؟ چرا اینجوری شدی؟
آبجی میام توضیح میدم میشه 15 تومن بهم بدی کرایه تاکسی رو بدم؟
تاکسی واسه چی؟ مگه با عماد بیرون نبودی؟
_بیرون؟آره عماد به رضا گفته بود نگرانت نشیم با اون بیرونی!!
ای الهی اون مرتیکه بی پدر و مادر تیکه تیکه بشه من از دستش راحت بشم.
خودمو روی زمین پهن کردم و باگریه ای که تموم مدت جلوشو گرفته بودم
گفتم:_توروخدا برو کرایه رو حساب کن نمیتونم راه برم
باعجله وتعجب خیلی زیاد چادرشو پوشید و رفت بيرون..وقتی برگشت بانگرانی پرسید؛
چی شده گلاویژ؟ اون مرتیکه اذیتت کرده؟ آسیبی بهت رسونده؟ چرا گریه میکنی؟
پاهات چرا زخمه؟ کفش هات کو؟ بگو ببینم چه غلطی کرده تا پدرشو در بیارم
باگریه گفتم:وسط اتوبان پیاده ام کرد و گازشو گرفت و رفت…