اسم رمان : قربانی عشق و نفرت
نویسنده این کتاب : بهار محمدی
ژانر این اثر : انتقامی، عاشقانه
تعداد صفحات این فایل : 40
داستان در مورد دختریه به اسم آیلین رادمهر که به هنراه خانواده خالش زندگی میکنه . آیلین سال ها پیش خانوادشو توی یه تصادف از دست داده ولی طی یکسری جریانات با آدمایی آشنا میشه که بعد از پانزده سال میتونه پی به حقایقی ببره که زندگیشو از این رو به اون رو میکنه . آیلین تو این مسیر میتونه طعم عشق روهم تجربه کنه…نف…عشق ، انتقام ، حسادت ، دروغ و شاید حقیقتا اینا چیزایی بودن که باعث شد زندگیم از این رو به اون رو بشه …
قسمتی از رمان انتقامی قربانی عشق و نفرت :
با هم به سمت صندوق رفتیم و بعد از حساب کردن خریدا دوباره به سمت خونه برگشتیم،
با کمک خاله وسایل رو بردیم خونه رستگار و بعد گذاشتن همه در جای مناسب خاله گفت برم استراحت کنم آخه فردا باید میرفتم دانشگاه …
بعد از تعویض لباسام و خوردن به شام سبک به اتاقم برمیگردم و میخوابم تا صبح سر حال برم دانشگاه …
با صدای زنگ نکره ی ساعت از خواب بیدار شدم و بعد از شستن دست و روم حاضر شدم و به سمت دانشگاه حرکت کردم،
وقتی رسیدم تو محوطه چشم چرخوندم تا رویا رو پیدا کنم که با دیدن من به سمتم اومد رویا : ااااااام عجقم شطولی؟؟؟؟؟
من : سلام و درد بی درموووووون یادم باشه بعد از کلاس باهم بریم یه بسته بالابالا واست بخرم با هم فارسی کار کنیم باشهدختررم ؟؟
رویا : بیشعووووووووررررر آشغال بی شخصییییییییت من : همش خودتی عزیزم بریم سر کلاس الان استاد میاد و خودم جلو تر راه افتادم،
میدونستم الان داره حرص میخوره رفتیم و نشستیم سر کلاس که چند مین بعدم استاد اومد و نرسیده شروع کرد درس دادن،
ای خداااا حالا من یه چشم به ساعت بود یه چشم به استاد که مشغول توضیح دادن بود حالا مگه زمان میگذشتتتتت ؟؟؟؟ هی نگا میکنی اوووو تازه پنج دقیقه گذشته سرم رفت ایشش،
خم شدم و آروم در گوش رویا گفتم : رویاا الان دوس دارم جفت یا برم تو دهنش بابا یکی بره اینو خفش کنهه.
که رویا هم چیزی نگفت و فقط ریز خندید بلاخره بعد از دو ساعت فک زدن استاد انگار خدا دعاهامو شنید که بلاخره کلاس تموم شد او خییییییییش،
با رویا تو محوطه نشسته بودیم و من داشتم دور و اطرافمو نگاه میکردم که چشم افتاد به شایان یکی از بچه های دانشگاه که جدیدا گیر داده به رویا،
پسر خیلی خوبیه قیافش هم خوبه اما خب نمیدونم چرا رویا همش میزنه تو ذوقش با ارنج زدم تو پهلوش و گفتم به به شایان جوووووون هم اوووومدددش،
رویا: وای باز این کنه اومد پاشو بریم تورو خدا و دستمو کشید و قبل از اینکه شایان…