اسم رمان : قاب سوخته
نویسنده این کتاب : پروانه قدیمی
ژانر این اثر : عاشقانه
تعداد صفحات این فایل : 1937
نگاه پر از نگرانیم را به صورت افرا دوختم. بدون توجه به استرس من به خیارش گاز می زد. چشمان سیاهش با آن برق پر شیطنتش دلم را به آشوب کشید. چرا حرفی نمی زد تا آرام شوم؟ خدایا چرا این دختر امروز دردِ مردم آزاری گریبانش را گرفته بود؟ با حرص به صورت بیخیال دختر خالهام زل زدم و غریدم: – تورو خدا، اون خیار وامونده رو ول کن و بگو جواب بابامو چی بدم. ایکاش زودتر بهش گفته بودم کدوم شهرو توی انتخابم زدم.
قسمتی از رمان عاشقانه قاب سوخته :
مانده بودم چی بگویم میترسیدم اسم مادرم را بیاورم و آتش خشم پدرم شعله کشد،
مردد بودم چه بگویم که مادرم سرش را بالا گرفت و به صورت پدرم با نفرت خاصی که برایم عجیب بود خیره شد،
با صدایی که حرص درونش را بیرون می ریخت خیلی محکم گفت:- من
پوزخندی روی لب پدرم جان گرفت و از پای سفره بلند شد و گفت:- حدس می زدم کار تو باشه این همه سال صبر کردی تا زهرت رو این جور بریزی؟
زهری که تو به جونم ریختی با هیچی درمون نمیشه جز خوشبختی دخترم.
تا میتونی بتاز نوبت منم میرسه،با خشم از کنار سفره بلند شد و پله هایی که کنار آشپزخانه بود را بالا رفت،
دو اتاق دوازده متری طبقهی دوم قرار داشت که اتاق های خوابمان را تشکیل می داد. پدر وارد اتاقشان شد و در را محکم بهم کوبید.
مادر با بغض به صورتم نگاه کرد و اشک لرزانش روی گونه چکید.
با خشم اشک را از روی صورتش پاک کرد و لبخندی که بیشتر به تلخند شباهت داشت روی لب نشاند و گفت:باید برای رفتن آماده بشی سفره رو جمع کن و برو توی اتاقت و برنامه ی کاریت رو بچین.
اما این طور که بابا رفتار کرد مشخصه خیلی ناراحته این حرفایی که به هم زدین برای چیه؟ میدونم به خاطرازدواج با بابا از سمت پدرت طرد شدی،
چیز دیگه ای در گذشته بوده که زندگیمون رو این طور به گند کشیده؟صداش می لرزید و دستان لاغر و نحیفش به رعشه افتاده بود.
دستی در هوا تکان داد و گفت:در این مورد هیچ حرفی ندارم که بزنم،هر چی شنیدی فراموش کن و به فکر خودت و آیندهت باش.
حس بدی داشتم حس میکردم پایه های لرزان خانواده با این ماجرا در حال فروپاشیست نگران به صورت رنگ پریده ی مادرم نگاه کردم و لب زدم:اگه بابا ناراضی باشه…
با اخم و تحکم میان حرفم پرید:نیست گفتم رضایتش با من دیگه حرف نباشه.
قبل از اینکه واکنشی نشان دهم از پای سفره بلند شد و از پله ها بالا رفت برای اولین بار از ترس زبانم بند آمد.
مادرم همیشه می گفت که وجود من نقطه ی اتصال او به این زندگیست. حرفهای امشبش پر از درد و کینه بود.