اسم رمان : ایما
نویسنده این کتاب : pari
ژانر این اثر : عاشقانه، ترسناک، تخیلی
تعداد صفحات این فایل : 414
نمیدانم زمانی که زنگ کلیسا به صدا در میآید، چندین شیطانِ پنهان شده از مسیح(ع) در اعماق وجودم از ترس زوزه میکشند. زمانی که قطرات باران بر صورتم میچکند، سیاهیهای درونم، از پاکی باران به کجا پناه میبرند. نمیدانم در جنگ بر علیه خودم، کدام من پیروز و کدام یک مغلوب دیگری میشود. اینک نالههای روحم را خفه میکنم و مصممتر از هر وقت دیگری، به سوی او میروم. دستانم را در دستان آتشینش میگذارم و همپای سردرگمیهای ذهنم، میچرخم و میچرخم؛ تا زمانی که رقص مرا از پای در بیاورد …
قسمتی از رمان تخیلی ایما :
جلوی خونه احسان توقف کردم و چند تا بوق زدم چند دقیقه بعد پیداش شد و اومد داخل ماشین نشست.
مثل همیشه کوه انرژی و شادی بود در رو هم محکم کوبید به هم!احسان به به چه طوری آقای خوش تیپ؟
با لب هام سیگار رو جا به جا کردم و با اخم گفتم:اون در بی صاحب رو آروم ببند. این هزار بار.
فارغ از غوغای جهان با خوش حالی خندید و دوباره در رو باز کرد و محکم تر از قبل کوبید به هم،
چند تا نفس عمیق کشیدم که موذیانه خندید و گفت به منم سیگار بده.
پاکت سیگار توی داشبرده،احسان از داشبرد به سیگار برداشت و با سیگار من روشنش کرد.
اومد داشبرد رو ببنده که گفت:اوه اوه پفک هم که داری ناپرهیزی کردی،
و قبل از این که من به خودم بیام یه لقمه چپش کرد در واقع هم زمان هم پفک میخورد هم سیگار میکشید.
چند دقیقه بعد ته سیگارش رو انداخت بیرون و پرسید لباس هام که بو نگرفته؟
خب حالا گرفته باشه هم چی میشه مگه احسان اون موقع دیگه دخترها دوستم ندارن ها،
چند لحظه چپکی نگاهش کردم که زد زیر خنده: حالا اگه خیلی نگران این مسئله ای پنجره رو بکش پایین.
احسان نه نمی ارزه واسه دو تا دختر از سرما یخ بزنیم اون بیرون انقدر سرده که خرس قطبی هم بدون کاپشن بیرون نمی آد.
و خودش به این شوخیهای بی نمکش هر هر میخندید. احسان ولی جدا از شوخی به یه چیزی دقت کردی؟با سر پرسیدم چی؟احسان این دختره داره بهت نخ میده غلط نکنم ازت خوشش اومده بهراد.
کدوم دختره؟ با تعجب برگشتم سمت احسان و گفتم:کم چرت بگو من حوصله ی خودم رو هم ندارم چه برسه به این جنگولک بازی ها،
احسان با خنده گفت:حالا تو کل عمرت به دختر ازت خوشش اومده اون هم بپرون یه پست گردنی محکم بهش زدم و گفتم: بسه دیگه پیاده شو رسیدیم.
توی کلاس انقدر حالت تهوع و سردرد داشتم که اگه میخواستم هم نمیتونستم به درس توجه کنم،
احسان هم که مثل همیشه تو حال و هوای خودش داشت با خودش کیف میکرد و میخندید کلا آدم بی خیال و بشاشیه،
برعکس من که سرد و تو دار بودم موهای پرکلاغی چشم های مشکی گیرا، هیکل قشنگ و خوش اخلاقیش باعث میشد زود با همه جوش بخوره اما من چی؟!
بعضی وقت ها فکر میکردم که به غیر از احسان هیچ دیگه ای نمیتونه تحملم کنه از نظر همه من آدم عجیبی بودم و در واقع من فکر میکردم اونها هستن که عجیب اند نه من…